قهرمان Clifford Stone (2): آیا شما تا به حال UFO ها را دیده اید؟

12058x 23. 12. 2018 خواننده 1

پنتاگون: "این یک تماس با یکی از همکاران من آغاز شد، من می دانم که نام او جک است. او در ارتش برای آژانس امنیت ارتش ایالات متحده کار می کرد و سپس به آژانس امنیت ملی معروف شد. او پیشنهاد کرد که من را به وسیله ماشین به پایگاه نظامی من بفرستد، همانطور که قرار بود در راه باشد.

بنابراین ما رفتیم در راه، ما درباره چیزهای مختلف صحبت کردیم - خانواده، ارتش و غیره. او سپس شروع به صحبت در مورد داشتن یک حادثه که در طی آن او UFO را دیده بود. و او شروع به منفجر كرد: "آیا تا به حال UFO ها را دیده اید؟" و گفتم "اوه، من چیزهایی را دیدم که نمیتوانم شناسایی کنم."

می دانید، ما سعی کردیم کمی به دیوار نگاه کنیم، و او می گوید، "بیا، میتوانی به من بگی ما دوست داریم. " بنابراین شروع کردم کمی بیشتر بگویم. سپس او را در واحد من گذاشت و چند هفته به من تلفن کرد و گفت: "سلام، گوش کن، تو هرگز به واشنگتن دی سی نرسیده ای، درست است؟ شما هرگز پنتاگون و برخی مکان های دیگر که ارزش دیدن آن ها را می بینید، که معمولا توسط گردشگران بازدید می شود. "
پاسخ دادم "نه"
ادامه داد: "پس اگر ماشین شما را برای انتخاب شما فرستادم، چه؟"

حالا فکر کن او متخصص کلاس درجه 5 است، یعنی در ارتش، E-5 (سرباز، متخصص 2). این همانند گروهبان E-5 است. تفاوت این است که شما مستقیما در زمینه خود هستید بدون اینکه به طور مستقیم از اختیارات فرماندهی استفاده کنید.
این اتفاق افتاد و او ماشین خدماتی را برای من فرستاد. "بسیار غیرعادی" من فکر کردم، اما من در مورد آن فکر نمی کنم. به سادگی: "هی، NSA - چه چیزی می دانم؟"

بعضی از ماشین ها با یک راننده در واحد من متوقف شده اند و آنها را برای تعطیلات آخر هفته به منزل می رسانند. ما به فورت ویرجینیا رفتیم، من را به ساختمان برد، و من می گویم، "این دفتر مرکزی NSA است که ما می رویم". ما به طور مستقیم به دفتر جک رفتیم

وقتی وارد شدیم، جک آنجا نبود. او مجبور بود به جایی برود. او تا به حال مأموریتی را داشت که باید کار کند، اما بعدا او می آمد، گفت: یکی از بچه هایی که حضور داشتند. پسر، که احتمالا یکی از دوستان جک بود، به طور ناگهانی می گوید "این یک مشکل نیست چرا شما را به پنتاگون نمی برم ... زیرا ... آه، می فهمم ... آیا هرگز از پنتاگون دیدن نکردی؟ من می توانستم آنجا را بیاورم، نگاهی به آنچه که در اطراف پنتاگون می گذرد، و من به آنجا می روم. "

او این کار را کرد و یک مدرک را به من داد. او می گوید: "همیشه این را با شما نگه دارید." چند عکس از او وجود داشت. سپس آن ها رنگ های مختلف رنگی را نشان می دادند که نشان می داد که من مجاز به رفتن و جایی که من مجاز به رفتن نیستم. و درست در پایین چیزی نوشته شده بود: "این بسیار مهم است، تمام درهای شما باز می شود. نگه داشتن "

ما به پنتاگون رفتیم وقتی آنجا بودیم، من را به من نشان داد و بعضی از دفاتر را به من نشان داد. در یک نقطه به یک اتاق اشاره کرد و گفت: "اینجا، این اتاق اینجا 29 است. جولای 1952 یک کنفرانس مطبوعاتی برگزار کرد که در ارتباط با UFO بود که در آن زمان گزارش شده بود که واشنگتن دی سی "

به تصاویر ضمیمه: هیچ شواهدی از وجود UFO وجود دارد؟ پس چرا آقایان پنتاگون با آنها مقابله کردند، چرا هر روزنامه ای که در روزنامه های باز می شود روز بعد در مورد آنها بنویسند، چرا عکس ها اشیا را درست در کنار خانه سفید نشان می دهند؟ به نظر می رسد که تصاویر به طور جدی موجودیت های خارجی را در نظر بگیرند ... شاید در ونزلس بالاتر باشد؟ :)

و او می گوید: "شما می دانید، در شب 18. 1952 68 ETV در ماه اوت ثبت شد؟
و گفتم "خب، من خیلی خوب می دانم".
سپس او می گوید: "شما می دانید، بعیدترین مورد - حتی اگر آنها تمام تبلیغات را دریافت کنند - آن شب در 19 بود. در 20 جولای این کاملا منحصر به فرد بود. اکثر مردم در مورد آن نمی دانند. " و او مکالمه را به جزئیات منتقل کرد.

سپس ما به آسانسور رفتیم و ناگهان گفتیم "من یک زیرزمین را زیر پنتاگون نشان خواهم داد. مردم هرگز آن را دیده اند. اما ما باید اقدامات امنیتی را سخت تر کنیم. " که با توجه به خطرات آن زمان می توانست به این معنی باشد که آنها یک ساختمان برای حمله هسته ای ساختند. "ما باید نیروی پنتاگون را محکم کنیم تا اطمینان حاصل کنیم که مردم در حادثه حمله هسته ای زنده ماندن".

بنابراین ما به طبقه پایین رفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم، نمیدانستم چند نفر از آنها طبقه هستند. ما بیرون رفتیم و چنین ماشین کوچک نقره ای وجود داشت. غیرممکن بود بگویم جایی که آن اجداد وجود داشت و کجا بود و کجایی کجا بود.

پدال مرموز پنتاگون

وارد شده ایم،. دستگاه شبیه یک ضربه بود و می گوید: "این یک تک ریل نامیده می شود، اما در مسیر حرکت نمی کند." در داخل، او به من یک شبیه یک لوله کوچک که احتمالا قادر به رانندگی بود، به من نشان داد. گفته شده است که به وسیله الکترومغناطیسی هدایت می شود. ما وارد شدیم من حتی نمی دانم چه مدت ما زیر زمین رفتیم. اما او سعی کرد به من توضیح دهد که پنتاگون یک مکان عالی است. در طول سفر او به من توضیح داد که من مجبور نیستم نگران این واقعیت باشم که این وسیله کوچک رانده شده است، شما فقط می دانید که کجا بروید ... اما مطمئن هستم که راهی برای کنترل آن بهتر است، اما من آن را به یاد نمی آورم.

من شگفت زده شدم و مجذوب شد، زیرا این اولین بار بود که من چیزی شبیه به این دیدم. ما به جایی رسیدیم که در آن درب بود. ما گریختیم و وارد درب شدیم. یک راهرو طولانی وجود دارد، هیچ درهای، فقط یک راهرو بلند. و این ظاهرا زیرزمینی تحت پنتاگون است. میدانم گذشت حداقل 20 دقیقه. و وقتی که ما از طریق راهرو راه می رفتیم، به من گفت: "شما می دانید، بسیاری از چیزها به نظر نمی رسد." ما به پایان رسیدیم، هیچ چیز آنجا نبود. من به اطراف نگاه کردم و کمی عقب رفتم. در نهایت من درب را دیدم و به او گفتم: "منظور شما چیست؟"
"به طور خلاصه، به نظر می رسد بسیاری از چیزها نیست."
او بر روی دیوار ضربه زد و گفت: "دیوار ثابت، درست است؟"
و گفتم "آره". و سپس دوباره شروع کردم: "منظور شما چیست؟"
قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، او گفت: "لزوما ثابت نشده است." و او را به من فشار داد و من از طریق دیوار رفتم می بینید، هیچ چیز وجود ندارد، اما زمانی که آنجا بودم، به نظر می رسید که یک دیوار جامد بود. و من گذشت: "چه جهنمی هستی؟" اما قبل از اینکه من بتوانم دست به دست هم دهم و چیزی بگویم، متوجه شدم که من در اتاق بودم. اطرافم نگاه کردم وقتی به عقب برگردم، چیزی بود که ما آن را جدول فیلد می نامیم، که چیزی بیش از یک جدول کوچک نیست. پشت میز جلسه نشسته بود، همانطور که می دانیم، "خاکستری معمولی" - بیگانه است.

خاکستری در پنتاگون

مجددا - مردم ناراحت خواهند شد - اما باید بگویم چیزی حدود 130 سانتی متر تا 150 سانتی متر بود. او با دستان خود روی میز نشست و به من نگاه کرد. من تنها آنجا بودم وقتی ایستادم، به اطراف نگاه کردم و دیدم، گفتم "چه جهنمی هستی؟" آنچه گفتم هنوز به یاد دارم من همانطور که آنها را دیدم، متوقف شدم، به نظر می رسید که دایره ای از سر من شروع شده بود. چهره به چهره افتادم بیگانه همه چیز را از ذهنم بیرون آورد - او تمام عمر من را خوانده بود. این آخرین چیزی است که من به یاد می آورم ...

من در دفتر جک بیدار شدم گفتم هیچ اتفاقی نیفتاده. که من مجبور به خواب بودم هیچکس مرا نداشت ما همواره آنجا بودیم و خسته شدم. مجبور شدم بخوابم

جک هرگز نشان نداد. آنها مرا به یک ماشین خدماتی آوردند و من را به واحد من آوردند، به من گفته شد که هر کاری که جک انجام داده است، هنوز هم وقت گیر است و احتمالا یک هفته دیگر پیش می آید. آخرین تماس با جک بود ...


بیشتر در مورد زندگی و کار کلیفورد استون بیشتر در مورد یت سینس جهان

سرهنگ کلیفورد استون

قطعات بیشتر از سری

پاسخ دهید