یک تلاش کوچک و نور وجود داشت ...

4182x 08. 08. 2018 خواننده 1

"در اینجا ما قربانی را به خورشید می آوریم. ما را رحمت و چهره خود را روشن کن. به طور عام، ما به کسانی که توهین و توهین را به تو بخشیدند، به ارمغان می آوریم! مراقب باشید از آنها و دوباره نگاه کنید به مردم خود. ای بزرگ، در اینجا قربانی توست! "

"اوه، پس خیلی زشت بود آیا فکر می کنید بیل خیلی زود صدمه دیده است؟ شاید اگر آنها خیلی بد بدانند. من نمی توانم باور کنم که این مرد وقتی می تواند قلبش را بکشد چه می تواند بکند. "

"لطفا اجازه دهید آن را بروید. من از آن مضطرب هستم! "

"مهم نیست، و چیزی در معده وجود ندارد. چرا آنها نیز قربانی آینده را تغذیه می کنند؟ شاید جسد ما چیزی یا چیز مشابهی را استفاده کند. این به معنای معنی خاصی برای انسان است. "

"آیا کلمه" بدبینی و بیماری "به شما می گوید؟"

"این دو کلمه زمانی که من count'a نیست ''. من تصور می کنم که این ها نام های دوم من هستند. آنچه شما واقعا عصبانی هستید تقصیر شما است. "

"گناه من؟"

"البته، کسی که انفجار خورشید را پیش بینی کرد؟ شما! همچنان به سمت جنوب رفتم، به نظر نمیرسید. گفته می شود، متمدن، این وحشی ها تغییر نمی کنند. آنها فکر می کنند که آیین هایشان نجات یافته است. بربرها. "

"باربری ها؟ آیا دفترچه یادداشت را با شام ندیدید؟ این مانند تمدن بود. "

"آره، خوب، کجا فکر می کنید که آنها درباره قربانی های باستانی خواندند؟ بزرگترین ایرادی است که در مورد من است. "

"از تو؟"

"هنری Prowse، باستان شناس و متخصص مراسم عرفانی، نام من است. احتمالا نباید آن را به خوبی نوشت. به نظر می رسد که کتاب من جالب است، قطعا بیشتر از منتقدان در پست. من کاملا خجالت می کشم که از کلمات من، یک شامان، وحشی استفاده می کند. آیا من به حقوق بین الملل برای حفاظت از ادبیات احترام می گذارم؟ آیا او اجازه استفاده از بخشی از کتاب من را دارد؟ "

"سپس به او شکایت کنید، ساده لوحانه."

"من هم همین کار را خواهم کرد خوب، من می خواهم اما فکر می کنم دشوار است که از زبان خارج شوید. "

"شما قلب خود را فراموش کرده اید!"

چی؟ می خواهم با آنها رحمت کنم؟ شاید ... "

"من فکر کردم شما به سختی می توانید از قلب خود شکایت کنید."

"چیزی وجود خواهد داشت. این ستاره شناس است، شما در نهایت نادان نیستید. "

"من و جایزه نوبل من از لطف شما سپاسگزارم."

"شما نیستید." "چرا شما، فرانک، خیلی زود ناپدید می شوید؟ شما ابتدا آن را می دانید. "

"آیا رمز عبور را نمی دانید: زنان و کودکان برای اولین بار"؟ "

"در مورد زنان و دانشمندان ارشد اول؟ زنان بسیار خوب این بچه ها این کار را کرده اند. "

"اما آن را به شما خواهد شد بیش از، و سپس آنچه را که آنها را به شما انجام ..."

"چی؟"

"شما می دانید، با آن ..."

"نه، این علیه بشریت است. علیه کنوانسیون ... "

"شما می توانید آن را به آنها توضیح دهید. او مطمئنا شما را با این صدای فانتزی زیبا می شنوید. "

"شما به من چیزی درباره مسمومیت بگویید."

"منظور شما این بود؟"

"البته، هنری. در واقع، من تعجب کردم که پایان جهان چه چیزی شبیه به آن خواهد بود. من هرگز فکر نمی کردم که بشریت خیلی دور باشد. انفجار ابرنواختری چیزی خواهد بود. "

"من حدس می زنم که من شما را ناامید می کنم، با چشم های شما در یک لیوان بسته می شود، آن را خیلی خوب نمی بینید. به نظر می رسد که قربانیان به هیچ وجه کمک نکردند. حالا ما در خط هستیم شاید اگر ما در شمال آنجا باقی بمانیم، نمی توانستیم. "

"شما حق دارید حالا شما می توانید یک لحظه زیبا با خرس های قطبی لذت ببرید. اما من شنیده ام که مردم یخ زده آن را دوست ندارند. آنها می گویند این خیلی کثیف است. "

"خب، ببین. من یک احمق بودم که شما بدبین بودی. همچنین خنده دار است که انسان از گرسنگی، فاجعه زیست محیطی، جنگ هسته ای و در حال حاضر یک خورشید حیرت زده زنده ماند.

"شما می دانید که این نام زندگی است."

"بنابراین، شامان نزدیک است، بنابراین، خداحافظ، جای خوبی برای آنجا وجود دارد. دولت دوباره باز است، ما شوخی میکنیم ...

"من نمی دانم چرا باید برای اولین بار بروم."

"از آنجا که می خواهم ببینم چگونه با شما خواهد شد. من همیشه به شما گفته ام که با شما اشتباه می رود. حالا من می خواهم آن را ببینم وقتی که من بالاخره آن را درست کردم. خوب، سپس آن را با شما نپوشانید، یا نمیتوانید آنجا بمانید. هی، چی کار میکنی؟ میخواهم تماشا کنم چرا فکر می کنید آخرین دانه ذرت بو داده را پنهان می کنید؟ "

"اوه، سلام! ما آن را برای مدت طولانی ندیده ایم. آخرین بار قبل ... قبل از .... "

"من بیست ثانیه پیش شمارش کردم؟"

"شما حق دارید شما همیشه در ریاضی هستید. بنابراین به نظر می رسد که حتی اگر من در اثر درد بی رحم جان خود را از دست بدهم، از ذهنم آرام نخواهم شد. نگران نباشید، فریاد بزنید یا چیزی شبیه به آن. می خواهم از صمیم قلبم لذت ببرم

"در حال حاضر، من به چنین افکار فلسفی حمله می کنم. مانند: چگونه زندگی آغاز شد، چگونه جهان ظهور کرد، چه مردی، یک فرد حق دارد زندگی دیگری را به دیگران برساند ... "

"آیا آهن را در خانه خاموش کردم؟"

"چی؟"

"یک سوال نیز."

"فلسفی نیست."

"چطور نیست، نه. اگر روشن شود، ارزش بازگشت به خانه نیست. من نمی خواهم که لایحه برق را ببینم

"از اینجا، شامان قطعا کمک خواهد کرد. او و چاقوی تیز خود را. بنابراین، خداحافظ، دوست دوران کودکی. آیا فکر می کنید پس از مرگ یک زندگی وجود دارد؟ "

"تمام زندگی من فکر نمی کردم. چه مذهبی این را باور دارد؟ "

"چرا؟"

"من خیلی سریع ثبت نام کردم."

"به هر حال نمیتوانید آن را دریافت کنید، آنها پول زیادی برای آن می خواهند. یکی از نکته های نجات روح و مرگ بدون درد و به علاوه یک مکان در آسمان ... "

"لطفا با مشرف به دریا!"

"... با منظره دریا و، البته، تخته کامل. آیا شما یک گیاهخواری نیستید؟ "

"نه"

"این خوب است آیا این بسیار پولی است، آیا آن را از دستمزد علمی خود می گیرید؟ "

"و آنها را چک؟ کشف؟ "

"من فکر نمی کنم چنین."

"این بد شانس است."

"من ترجیح می دهم تعجب آنچه که پایان خورشید به نظر می رسد. یک ضربه وحشتناک، در همه جا شعله های آتش و دود، سرگردان به عنوان یک روز قضاوت؟ "

"من حدس می زنم بله شما گوگرد را فراموش کردید

"تو، نگاه کن. ما نباید شامان را به او بگوئیم که عجله کند. من خورشید را دوست ندارم ... "

"شاید ما باید گوشهایمان را گیر بیاوریم، شاید خوب باشد".

در آن لحظه، PLOP عظیم، خشمگین و مخرب ... ... و یک سیستم کوچکتر خورشیدی متوقف شد ...

"و جهنم!"

"چند بار به من گفته بودم که لامپ را جایگزین کنم؟ اکنون کل سکته مغزی است. اما شما آن را عمدا انجام دادید. از همان ابتدا، شما فراموش کردید که آنها را بخورید، سپس آنها مواد شوینده را ریختید ... "

"این غیر عمدی بود، من آنها را دوست داشتم ... ... صنوبر ... ... آنها دوست داشتنی بودند. من واقعا متاسفم بنابراین احمقانه چنین تلاش زیبا را نابود می کند. میلیون ها نگرانی کمی، شادی، عشق "...

"لطفا لطفا فنجان را داخل توالت بشویید، تمیز کنید و دوباره شروع کنید. به هر حال، من فکر می کنم من این را نگرفتم بنابراین، به کار بروید ... و لامپ را عوض کنید! "

مسن تر، مهمتر از آن، موجودی با عزت از دست رفت و دستیار او شروع به لامپ کرد.

"این شرم آور است، که لعنت ... لامپ نمیخواهد اجازه بدهد. بنابراین، در نهایت ... "

و روشن شد ....

مقالات مشابه

پاسخ دهید